ذبيح الله صفا

1623

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نيست غير از رونمايان ز آن شه يوسف جمال * ز آنكه در دريا فتاده باشد او اندر شناه مىكند از مهربانى ديگران را تربيت * تا بملك خويش سازد ديگران را پادشاه دشمنش باشد سپاه شام و در جولانگهش * شب همه شب ريزه‌هاى شيشه مىريزد به راه ليك خود گيرد به كف جاروب زرين تا كند * رفت و روبى جلوه‌گاه خويش را هر صبحگاه گرچه با مردم بود گرم اختلاط و مهربان * نيز نتواند كسى كردن به روى او نگاه روز با صد جاه بر تخت سليمانيش جاى * شام باشد منزلش چون يوسف اندر قعر چاه گر گشايد چهره سازد عالمى را غرق نور * ور بگيرد ، عالمى را در زمان سازد سياه و اين بيتها يك غزل اوست كه در هر بيت آن تيغ و آب التزام شده است : مضطرب گردم چو گيرد در گلويم تيغ يار * در گلوى هركه گيرد آب گردد بىقرار در ميان تيغ خوبان دست و پايى مىزنم * آشنا بايد كزين گردابم آرد بر كنار بگذرد از استخوانهاى تنم تيغش چو نيست * مانع آب تيز را خاشاك و خس در رهگذار تيغ تو چون از سرم بگذشت جان دادم روان * آب چون بگذشت از سر غير مردن نيست كار چون نيامد بر سرم تيغ تو چشمم خشك شد * آب چون نايد ز بالا خشك گردد جويبار واصفى تيغ ترا مىبيند و محروم از آن * مىكند بر آب از حسرت نظر چون روزه‌دار 11 - زوارى « 1 » ابو الحسن على بن حسن زواره‌يى از عالمان بزرگ سدهء دهم هجرى در تفسير و حديث و فقه و

--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * رياض العلما و حياض الفضلا ، ميرزا عبد الله افندى اصفهانى ، ج 3 ، قم 1403 ه . ق ، ص 394 - 396 . * روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات ، ج 4 مطبعهء مهر استوار قم سنهء 1391 ه . ق ، ص 376 - 377 . * هدية العارفين اسماء المؤلفين و آثار المصنفين ، اسماعيل پاشا البغدادى ، ج 1 ، استانبول 1951 ميلادى ، ستون 745 . -